- 16:15 1405/3/14
- Barsam
گاهی فکر میکنم ما انسانها چقدر از «هیچ» میترسیم. برای همین است که مدام حرف میزنیم، مدام موسیقی گوش میدهیم، یا در بدترین حالت، به صداهایِ تکراریِ افکارمان در سرِ خودمان پناه میبریم. انگار اگر یک لحظه سکوت کنیم، میترسیم که نکند بفهمیم واقعاً چه کسی هستیم، یا نکند صدایِ واقعیِ قلبمان، بلندتر از صدایِ دنیا باشد و نتوانیم تحملش کنیم.
سکوت، یک ریاضتِ مدرن است. در دنیایی که همه برای شنیده شدن فریاد میکشند، ایستادن در مرکزِ طوفان و هیچ نگفتن، بزرگترین دهنکجی به این شلوغیِ بیدلیل است.
آیا تا به حال به صدایِ سکوت دقت کردهای؟ وقتی در یک خانهی قدیمی و خالی مینشینی، سکوت یکجور «نتِ پایه» دارد؛ سنگین، خاکی، با تهمایهای از گرد و غبارِ تاریخ. اما سکوتِ صبحِ زود، وقتی شهر هنوز خواب است، یک نتِ شفافِ فلزی و سرد دارد که نویدِ دوباره شروع شدن میدهد. ما عادت کردهایم همه چیز را «نامگذاری» کنیم. این «غم» است، این «شادی» است، این «عطرِ رز» است. اما در سکوت، هیچ اسمی وجود ندارد. در سکوت، تو فقط هستی؛ بدونِ برچسب، بدونِ پیشزمینه و بدونِ نیاز به اینکه ثابت کنی کسی هستی.